۱۳۹۰ بهمن ۶, پنجشنبه

کشتی نوح

نوح همه حیوانات را سوار کشتی کرد. منتهی چون کشتی جا زیاد نداشت این کار را خیلی با دقت انجام داد. ابتدا از فیل درخواست کرد وارد کشتی شود تا در فضایی که در گوشه کشتی برایش در نظر گرفته شده بود قرار گیرد. بعد از همه پرنده ها خواست سریع پرواز کنند و هرجای فیل خواستند بنشینند. بعضی پرنده ها مجبور شدند روی خرطوم فیل بنشینند چون جاهای دیگر پر شده بود. این عده با اعتراض به نوح یادآور شدند که میتوانند در طول مسیر پرواز کنند و هر وقت خسته شدند روی یک سوراخ سمبه ای فرود آمده، استراحتی کرده، دانه ای خورده و نفسی تازه کنند. نوح با این پیشنهاد مخالفت کرد. به نظر اون کشتی امن تر بود و او سالیان زیادی را سپری کرده و به این فکر کرده بود که هر کدام از حیوانات کجا بنشینند. به همین علت به جدیت به پرندگان تذکر داد که اگر نوح کشتیبان است میداند شما را کجا بنشاند! بدین ترتیب باقی پرندگان و چرندگان نیز حساب کار خودشان را کردند. بعد نوبت شتر بود. نوح از اون درخواست کرد زیر فیل بنشیند گردنش را از میان پاهای فیل بیرون بیاورد. شتر هم چون دید اعتراض بی مورد است قبول کرد! زرافه را به صورت افقی کف کشتی خواباندند برای آنکه گردن درازش برای تعادل کشتی مشکل ایجاد میکرد. گزینه دیگر این بود که در کشتی بایستد و از گردنش بادبانها را آویزان کنند. زرافه قبلا با این گزینه مخالفت کرده بود. زرافه که با این قضیه مشکل داشت درخواست کرد که به جای خوابین کف کشتی چهار زانو بنشیند تا هم جا کمتر بگیرد و هم تعادل کشتی دچار مشکل نشود. نوح که دید زرافه حرف حساب میزند اینبار موافقت کرد اما با اعتراض شتر و پرندگان مواجه شد. به همین علت زرافه کف کشتی خوابید. باقی حیوانات به نوع خود به سبک یک پازل تو در تو در کشتی جا گرفتند. برای رفع گشنگی نوح غذاها را از دم کابینش دست میمون میداد و میمون اکثر نقاط در دسترس را پوشش میداد. برای پوشش نقاطی که در دسترس نبودند مار قبول زحمت کرد و از طریق خزیدن در هر سوراخی غذا را به حیوانات میرساند. لحظه قبل از حرکت کشتی پسر نوح از راه رسید. نوح گفت پسرم خودتو برسون به کابین. پسرش گفت آخه پدر جان من چجوری از وسط این همه حیوون بیام تا اونجا. نوح گفت خودتو یه جوری برسون من عمرا نمیتونم ترتیب این حیوونا رو بهم بزنم. هزار سال طول کشیده تا برنامه ریزی کردم. پسرش گفت اصلا اینارو پیاده کن بیا با هم بریم. پدرش گفت نمیشه. پسرش گفت ای تف تو این زندگی که واسه یه مشت حیوون از من بیشتر ارزش قائلی. پدرش گفت تو اگه آدم بودی زودتر خودتو میرسوندی نه حالا که نیم ساعت مونده به طوفان. حالا هم نخواستی هرررری! پسرش گفت از سگ کمترم اگه سوار این کشتی بشم. و اینطور شد داستان!

۱۳۹۰ بهمن ۴, سه‌شنبه

پله ها

بی هوا پا میذارم رو پله ها
پشت سر یکی یکی
رد میکنم
ترس افتادن و
ترس ارتفاع
تا ته نردبون میرم
ته نردبون ولی آخرمه
آخر رفتنمه
دستامو باز میکنم تو اون هوا
رو میکنم به آسمون
طعم لطیف اون هوا
نفس آخرمه!
آخر بودنمه
بی هوا سرخوردن
چاره موندنمه
سر میخورم
سر میخورم
سرسره نامرئی
سر میخورم سمت زمین
رو سر الاکلنگ فرود میام
بازی همیشگی
دوباره بلند میشم
رو میکنم به آسمون
بی هوا پامیذارم رو پله ها
تا ته نردبون میرم

۱۳۹۰ بهمن ۳, دوشنبه

روز دیگری

شب سکوت دیگری دارد
وقتی با چشم گشودنت
روز دیگری داری
قلم دنیای دیگری دارد
وقتی با دستت
حرف دیگری داری
دنیا حال دیگری دارد
وقتی با حرفت
حال دیگری داری
حرف دیگری داری
سایه رنگ دیگری دارد
وقتی با قدمت
شکل دیگری داری
خورشید رنگ دیگری دارد
وقتی با نورت
طلوع دیگری داری
سبز رنگ دیگری دارد
وقتی با رویشت
حضور دیگری داری

۱۳۹۰ دی ۳۰, جمعه

شعر

کلی شعر دارم

عرض کنم خدمتتان

یک به یک

شعر اول آنکه

باران میبارد

ایستگاه اتوبوس

سرد است!

آدمها خسته اند

شعر دوم آنکه

کسی چند قدم آنطرف تر

گیتار میزند

از دیوانگی آدمها

بیچاره آزرده است

خودش یک پارچه

دیوانه است!

اتوبوسش نیامده است

شعر سوم را

با احساس میخواند

من چیزی جز

احساس بلندش

از دور

نمیشنوم

شعر چهارم آنکه

دویدم و دویدم

سر کوهی رسیدم

سه تا چوپون و دیدم

یکیش بهم بز داد

یکیش بهم گاو داد

یکیش بهم گوسفند داد

شعر پنجم آنکه

جوانه سبز زیر خاک

به فکر جوانه زدن است

چیزی جز این در سرش

نمیگنجد!

لطفا روی چمن ها

پا نگذارید

شعر ششم آنکه

کوه

به هنگام شب

مثل همه

دوست دارد

سرش را

زمین بگذارد

غرورش

اجازه نمیدهد!

شعر هفتم را

منتظر ایستاده ام

منتظر ایستاده است

منتظر ایستاده اند

منتظر ایستاده اید

منتظر ایستاده ای

شما بخوانید

هر کجا هستید

هر کجا ایستاده اید!

۱۳۹۰ دی ۲۴, شنبه

هاگ زنبور عسل

هاگ زنبور عسل با مادرش از در وارد شدند. گفتم هاگ زنبور عسل، بالاخره مادرت را پیدا کردی؟

گفت نه اون هاچچچچچچچچچچ زنبور عسل بود. من هاگگگگگگگ زنبور عسلم!

مادرش گفت من مادر هاگ زنبور عسلم، نه مادر هاچ زنبور عسل!

و بعد مادرش کلی درباره اینکه خیلی مراقب هاگ زنبور عسل است و هیچوقت نمی گذارد بچه اش مثل هاچ زنبور عسل گم بشود و اینکه مادر هاچ زنبور عسل خیلی کار بدی کرده بود و این که چقدر خودش کار خوبی میکند برای من صحبت کرد. من هم به نشانه موافقت با مادر هاگ زنبور عسل سرم را تکان دادم اما پیش خودم فکرکردم شاید مادر هاگ زنبور عسل از اینکه به جای کارتون بچه اش کارتون هاچ زنبور عسل را ساخته اند ناراحت است. خب البته مسلما کارتون همه زنبورهای عسل را که نمیتوانند بسازند. آنوقت حیوانهای دیگر مثل پدر پسر شجاع شاکی میشوند. و خلاصه خیلی ماجراهای دیگر. شاید بهتر بود میگذاشتند هاگ زنبور عسل در یکی از قسمتهای هاچ زنبور عسل بازی کند! به هر حال این مسئله به من اصلا مربوط نمیشود...

۱۳۹۰ دی ۲۲, پنجشنبه

دگا

در این شب عگیگ
حاگت به دیگاه خگاوند بگرگ میبگیم
خگایا تگامی گیاهان ما گا ببخگ
وگتی گگاه میکگیم تو گا فگاموش می گگیم
خگایا تو بگرگ تگین خگای آسگانها و زگین گستی
بگا صبگ گطا گن
خگایا این بود دگای امشگ ما!

۱۳۹۰ دی ۲۰, سه‌شنبه

قابلیت تقلید!

قابلیت تق غییر لیی
اه
قدیر غغغغغ اییییییررر
اه
تخخخ ققق لییی رررر
اه
قابلیت، قبلیت
تققییی ددددد
اه!
قابلیت
تخخخخگگگییییرر
نه بابا نه! این که اصلا نیست
قابلیت تششسسسسصص
اه اه به صاد و اینا رسید
قابلیت تششصصییییی
اه اصلا یادم رفت!