فحش دادن کار بدیه اما خاک بر سر اون رفیق صمیمی کنن که تولدتو بهت تبریک نمیگه!
۱۳۹۱ تیر ۸, پنجشنبه
۱۳۹۱ تیر ۷, چهارشنبه
This man is a mixed martial artist, holding a professional record of 3 wins and 1 losses. Fighting out of Mardid, Spain. Fightiiiing out of the blue corner, Christiano Chriiiissssssss Ronaldo!
P.S. Zidane holds the title and since he is not playing for France anymore, Ronaldo holds the interim champion title!
۱۳۹۱ تیر ۶, سهشنبه
که چی؟
این قافیه شعرش به آخر نمیرسد
اینبار خط به آخر دفتر نمیرسد
این لحظه های دمدمی به ما دم نمیدهند
این کار ناکسی ز ما سر نمیزند
ای مفتعل به مفتعلاتن فتل فتول
مفعول به مفتعلاتن زر نمیزند
این جمله ها جدا دگر حرفها جداست
این مدعی دگر حرف دیگر نمیزند
آن چیز دیگر اگر دست ما برید
این چیز دیگر اقلا به کسی ضرر نمیزند
خواهم که منگوله ای آویزه گوشت کنم
بیهوده کسی یاسین به گوش خر نمیزند
در نقش مدعی حرف دل حافظ زدن بجاست
حافظ زیاده از حد سخن از شر نمیزند
این حرفها شنیدی و باز آدم نشدی
ای بی خبر ز همه کس، که چی؟
About me!
I don't remember anything about myself but memories. I want to return as a tree in my other life. I want to embrace all that is, with no hesitation.
۱۳۹۱ تیر ۴, یکشنبه
۱۳۹۱ تیر ۲, جمعه
دشمن؟
طرفو میندازن تو زندان، زنباندان تحت تاثیر قرار میگیره! آخه اینم شد کار؟ جناب دامت برکاته؟ آقای رهبر؟ من که ندیدم. اما خودم آرزوم بود یکی مثل احمد زید آبادی رو یه بار تو زندگیم میدیدم. مطمئنم زندانبان تحت تاثیر قرار گرفته چه به روی خودش آورده باشه چه نه. چرا باید احمد زید آبادی بره زندان. یعنی تو ایران به حد کافی جا نیست که یکی مثل ایشون حرف بزنه؟ یعنی نمیشه ایشون هم ابراز وجود کنه؟ حالا گیرم که مخالف شما باشه. مگه قراره همه با آدم موافق باشن؟ عیبش چیه که یکی با یکی مخالف باشه؟ تازه اینا که همشون خیلی هم تازه مسلمون میزنن. بابا بیخیال! یه روز میبینی سرتو تکون میدی، از اینور به اونور. به همه چیزای خوب زندگیت فکر میکنی. به همه اون چیزایی که دلت میخواسته باشی و نتونستی بشی. به همه اون کارایی که دلت میخواسته بکنی و نتونستی بکنی. پیپ! عکستو با پیپ دیدم. دلت نمیخواد با لباس آخوندی بری جلو ملت پیپ بکشی؟ به خدا همه برات دست میزنن. من خودم عکستو شیر میکنم میذارم رو فیسبوک.
۱۳۹۱ تیر ۱, پنجشنبه
دکتر
ممد خبازاز چیز خاصی نمیترسه. بیخود مزخرف نگین ممد خباز میترسه. شما حوصله ندارین. ممد خباز هر کاری اراده کنه انجام میده!
۱۳۹۱ خرداد ۲۹, دوشنبه
۱۳۹۱ خرداد ۲۸, یکشنبه
باید از پله بالا رفت. قدم به قدم. باید همیشه خود را به خاطر داشت. باید همیشه در درون خود، همان چیزی بود که هست. آنها که میخواهند یکدفعه با زاویه نود درجه به آسمان برسند، سفت زمین میخورند. راحت تر است که سختی ها را ذره ذره بچشیم و به حق استحقاق خود از زندگی و دنیا توقع داشته باشیم. دنیا زورش از همه بیشتر است و عدالتش موجود است. اگر ارزشی در وجود کسی هست به دلیل وجود درونی خود آن شخص است. هیچ دلیلی ندارد کسی اگر به خاطر اینکه خودش بود به جایی رسید، سریع خودش را تغییر بدهد و بشود شبیه آدم عقده هایش! آدم میتواند به خودش احترام بگذارد و در جهت رفع مشکلات روحی و رفتاری خود تلاش کند. ضمنا دیگران نیز لازم است یا به وجود شخص دیگری احترام بگذارند، یا اگر نمیتوانند به وجود آن شخص احترام بگذارند از وجودش صرف نظر کنند.
۱۳۹۱ خرداد ۲۷, شنبه
میخواهم با مسی گل کوچک بازی کنم. با شکیرا بندری برقصم. با کریس رونالدو شوت یک ضرب، و به مانوئل نویر تمرین پنالتی بزنم! میخواهم جایزه نوبل ادبی را به خاطر خدمات شایان به زبان و بیان به همراه اسکار بهترین نقش اول در فیلم "بازیکن اصلی"، جایزه نوبل ریاضی افتخاری بدون دلیل خاصی، جایزه تورینگ به خاطر خدمات شایان به علوم کامپیوتر و علم در تمامی زمینه ها که لایقتش را صد درصد دارم، جایزه نوبل صلح به خاطر برقراری صلح پایدار در خاور دور و نزدیک و ایستادگی در برابر دشمن خودی، لقب ژنرال و کاپیتان و سایر القاب. همینه که هست.
۱۳۹۱ خرداد ۲۵, پنجشنبه
بی سر و صدا به کارهای خودش میرسد
به کارهای عادی ساده عادی زندگی خودش
اتفاق عجیبی در راه نیست
هر چه پیش آید خوش آید
زندگی شاید گاهی پیچیده تر به نظر برسد
هر چه که باشد پیچیده تر هم عادی میشود
شاید در کمتر از یک ثانیه
همه چیز عادی میشود
هویت جدید انسانی عادی به نظر میرسد
پیچیده تر عادی به نظر میرسد
فقط گاهی بعضی وقتها خسته میشود
بیش از اندازه، گاهی خارج از حد تحمل
۱۳۹۱ خرداد ۲۴, چهارشنبه
دوشواری؟
نقش زندگی تصویر خیال انگیزی مقابل چشمان ما میبافد. تصویری گاه پیچیده که از عهده برداشت دقیقی از آن بر نمی آییم. و چه بسا برداشت دقیق دست نیافتنی باشد. این دلیل بر عدم وجود برداشت دقیق نیست. شاید ارتباط این مسئله به چیزهایی که در قالبهای محکم محصور شده اند کار دشواری باشد. اما بعضا لااقل اکنون میتوان گفت بچه ها در جزوه های خویش بنویسید. پی با ان پی مساوی نیست. دست یافتن به راه حل این معما میتواند پاسخگوی سوالات بسیاری در زندگی باشد اگر این پرسش جواب مثبتی داشته باشد. عمومیت دادن به جواب منفی این پرسش نمیتواند کار عاقلانه ای باشد. چرا که روش محاسبه ماشینی موجود تنها شاید یک روش از روشهای ممکن برای محاسبه باشد. وقتی از وجود و تصویر خیالی چیزی مانند گراف مطلعیم اما وجود آن تنها با یک سری نقطه و خط میان این نقطه ها تعریف میشود. بینهایت روش هندسی برای ترسیم این نقطه ها و خط ها وجود دارد. گراف مفهومی انتزاعی است. بعضی ها اینجا از واژه توپولوژی استفاده میکنند. مطالعه گراف و پاسخگویی به سوالات مربوط به آن، مثلا اینکه "آیا ده نقطه میان این نقطه ها وجود دارند که همه با خط به هم متصل شده باشند؟"، شاید باور نکنید، اما در حال حاضر از جمله دشوار ترین کارهای روی زمین است.
پی نوشت: ناگفته نماند که مطالعه تئوری روشهای محاسباتی دیگر بر مبنای سخت افزار موجود میتواند از اهمیت بالایی برخوردار باشد. چیزی شبیه متا کامپیوتر.
پی نوشت: ناگفته نماند که مطالعه تئوری روشهای محاسباتی دیگر بر مبنای سخت افزار موجود میتواند از اهمیت بالایی برخوردار باشد. چیزی شبیه متا کامپیوتر.
۱۳۹۱ خرداد ۲۳, سهشنبه
تیم ملی
سطح بازی تیم ملی داره میره بالا. به نظر میرسه یک سری تاکتیک هایی داره توی تیم جا میفته. ترکیب بازیکنهای تیم عالیه. بعضیا کم تجربه بازی میکنن. دژاگه به نظر خیلی موثر میاد اما با بقیه تیم خیلی هماهنگ نیست. عجب بازی میکنه! شوت نکونام خیلی خوب بود. علی کریمی بزرگ دوباره در خاطره ها زنده شد. بازیکن قطر چرا باید به خودش اجازه بده توی استادیوم آزادی به بازیکن ایران دست بزنه؟ حالم از کارش به هم خورد مرتیکه بی نزاکت. علی کریمی خوب حالشو گرفت. بازی بدون گل بود. قطر هم خوب بازی کرد. جا داره تیم ملی یکم بیشتر به بازی سرعت بده. به نظرم بازی تیم یکمی کند بود و مشکل همینجا بود.
۱۳۹۱ خرداد ۲۲, دوشنبه
ته چاه بخندی، رو آب بخندی
صدایی
شفاف از آنسوی پنجره میآمد
صدایی
متشکل از تمام چیزهایی که من را
تمام
زندگیم را و خوابهایم را در بر گرفته بود
صدایی
که به زبان بیزبانی با من حرف میزد
و
زبان بیزبانی همیشه از زبان با زبانی
بهتر است
حتی
اگر زبان بیزبانی به زبان با زبانی سخن
بگوید
از
پشت پنجره
مثل
همان آدمها که از جاهایی صدا میشنیدند
و
خیال میکردند بهشان وحی شده است
و
همه میدانستند یک خبری هست اما خبری نیست
و
این هم نهایتاً میشود از همانها
از
همان چیزها که هیچکس نمیفهمد
و
همه میگویند این هم از همانهاست
از
همانها که فایدهای ندارند
پشت
پنجره حرف میزنند
برای
خودشان حرف میزنند
این
حرفها که مثل بغض گلوی آدم را فشار میدهد
وقتی
آدم فقط مجبور است حرفهای معمولی بزند
وقتی
نمیداند پشت پنجره چه کسی نشسته است
که
حرفش را میفهمد
آدم
برای گفتن چیزهایی که گوش شنوایی ندارد
آنهم
در تاریکی شب و کوچه های پر پیچ و خم
تا
کجا باید قدم بزند
به
لبخند بی زبان آدمها نگاه نکنید
آدمها
همه یک دنیا درد پشت نگاهشان نهفته است
شما
مجبور نیستید این نوشته را بخوانید
من
مجبورم این نوشته را بنویسم
محض
نترکیدن خودم
شما
کارهای بهتری برای کردن دارید
من
اما یک سینه سخن دارم
۱۳۹۱ خرداد ۲۱, یکشنبه
اضافه شود به دفتر پرسشهای بی جواب
اگر من از استادیوم خارج شده بودم، آیا همان بازی آنجا در نیمه دوم جریان میداشت؟
۱۳۹۱ خرداد ۲۰, شنبه
۱۳۹۱ خرداد ۱۸, پنجشنبه
سرمقاله از ما، گلایه از شما!
همین چند سالی پیش بود گمان میکنم که داستان عجیبی بود و ما عجیب ترش کرده بودیم. گمان کرده بودیم حرفهایی هست که اگر نگوییم هیچ کس نخواهد شنید. گمان کرده بودیم دنیا یک جای کارش میلنگد. گمان کرده بودیم همه دروازه های دنیا به روی شوت های آینده ما باز است. دستهایمان را گذاشته بودیم دور دهانمان که آنقدر صدایمان بلند بشود که به گوش همه برسد. این صداها که حالا میشنوم نمیدانم از کجا می آیند. شاید کس دیگری دارد داد میزند. شاید کس دیگری دستهایش را دور دهانش میکروفون کرده باشد. شما صفحه های روزگار را ورق بزنید ببینید برای ما چه نوشته اند، برای دیگران چه نوشته اند. چه نوشته است روزگار. ببینید ما خودمان چقدر میتوانیم برای خودمان روپایی بزنیم.
همین چند سالی پیش بود و همین چندسال بعدش انگار که حوالی سالهای سنگینی بود. تاریک. و نمیدانم آنها که وقتی صدای نازک ما از دخمه ای بیرون میزد سرمان داد میزدند حالا به چه فکر میکنند. کجای همه چیز بر وفق مرادشان است؟ چین و چروک پیشانی ما؟ نگرانی بامورد آن روزهای ما؟ سوراخ کف کشتی که ما میدیدم و آنها نمیدیدند؟ الف که سر ب داد میزند؟
چهار صفحه خطهای کج مینویسم به دیوار به نیت این همه معصوم! با سوزن به دیوار میچسبانم در یک قاب کوچک آزادی. یک قاب کوچک آزادی که کسی به زحمت برای آزادی نگاه داشته است و کسانی به زحمت برای آزادی میجنگند. بی شک میتوان همیشه میانه رو بود و چیزهایی گفت که به هیکل کسی بر نخورد. ما به هیکل کسی کاری نداریم. ما به هیکل کسی وابسته نبوده و نیستیم که بخواهیم حرفهایمان را نزنیم. ما به اندیشه ها اعتبار میدهیم. ما برای اندیشه ها به یاری آنها که به آرمانهای ما می اندیشند دست میدهیم با دستهای کوچک خودمان.
زیر شلوار شما گلی نشده باشد، ارغوان کفشهایتان را برق انداخته باشد به حول و قوه الهی! مجله فرهنگی آوردیم...
سرتان را تا کجا بلند میکنید جناب الف؟ سرکار ب؟ سردار پ؟ سرلشکر ث؟ جیم چه حه خه دال ذال؟
آقای عزیزی که با دمب کس دیگری گردو میشکنی، سرت را تا کجا بلند میکنی؟ پشت این حرفها یک دنیا حرف ایستاده است. ما این حرفها را فقط برای حرف نمیزنیم. ما از ته گلو سرفه میکنیم وقتی حرف میزنیم. درونمان آتشی روشن است. تا صدایمان از حنجره بیرون نرود آتش درونمان خاموش نمیشود. زندگی خراب کن ها. جنازه دوستها. کلاش ها. دروغگوها. مفت خورهای ابدی.
آنچه اتفاق می افتد برای آن مرد دیگر برای بورخس اتفاق می افتد. من در خیابانهای ونکوور قدم میزنم این روزها. از سر عادت. از سر همان عادت های مریض همیشگی.
۱۳۹۱ خرداد ۱۵, دوشنبه
When I saw him I felt so sorry for myself for being such a lazy person! I could have done much better...
P.S. What I write may sound strange at times. I am writing this weblog and I sometimes see people liking my posts. I am happy to see people are reading my blog. I never make an attempt to make connections with other weblogs. It's such a hard thing to do. I always wait for other people to accidentally see its link on Facebook. Well, if there are any people who follow the link without me knowing or there are people who follow and let me know, or there are even people who talk to me about it, I am really thankful to them. They make me happy. The fact that someone reads what I am writing gives me the best feeling.
P.S. What I write may sound strange at times. I am writing this weblog and I sometimes see people liking my posts. I am happy to see people are reading my blog. I never make an attempt to make connections with other weblogs. It's such a hard thing to do. I always wait for other people to accidentally see its link on Facebook. Well, if there are any people who follow the link without me knowing or there are people who follow and let me know, or there are even people who talk to me about it, I am really thankful to them. They make me happy. The fact that someone reads what I am writing gives me the best feeling.
۱۳۹۱ خرداد ۱۴, یکشنبه
I want to write an article that keeps moving like a movie. If you stop reading, you miss parts of it. An article on papers not on a digital scoreboard. A question of one's identity, A secret poison, An addictive substance that moves through bloods, reaches the brain and stays at the Caravanserai for the night. Starts moving slowly, and takes over the body!
اشتراک در:
پستها (Atom)
