کلی شعر دارم
عرض کنم خدمتتان
یک به یک
شعر اول آنکه
باران میبارد
ایستگاه اتوبوس
سرد است!
آدمها خسته اند
شعر دوم آنکه
کسی چند قدم آنطرف تر
گیتار میزند
از دیوانگی آدمها
بیچاره آزرده است
خودش یک پارچه
دیوانه است!
اتوبوسش نیامده است
شعر سوم را
با احساس میخواند
من چیزی جز
احساس بلندش
از دور
نمیشنوم
شعر چهارم آنکه
دویدم و دویدم
سر کوهی رسیدم
سه تا چوپون و دیدم
یکیش بهم بز داد
یکیش بهم گاو داد
یکیش بهم گوسفند داد
شعر پنجم آنکه
جوانه سبز زیر خاک
به فکر جوانه زدن است
چیزی جز این در سرش
نمیگنجد!
لطفا روی چمن ها
پا نگذارید
شعر ششم آنکه
کوه
به هنگام شب
مثل همه
دوست دارد
سرش را
زمین بگذارد
غرورش
اجازه نمیدهد!
شعر هفتم را
منتظر ایستاده ام
منتظر ایستاده است
منتظر ایستاده اند
منتظر ایستاده اید
منتظر ایستاده ای
شما بخوانید
هر کجا هستید
هر کجا ایستاده اید!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر