صدایی
شفاف از آنسوی پنجره میآمد
صدایی
متشکل از تمام چیزهایی که من را
تمام
زندگیم را و خوابهایم را در بر گرفته بود
صدایی
که به زبان بیزبانی با من حرف میزد
و
زبان بیزبانی همیشه از زبان با زبانی
بهتر است
حتی
اگر زبان بیزبانی به زبان با زبانی سخن
بگوید
از
پشت پنجره
مثل
همان آدمها که از جاهایی صدا میشنیدند
و
خیال میکردند بهشان وحی شده است
و
همه میدانستند یک خبری هست اما خبری نیست
و
این هم نهایتاً میشود از همانها
از
همان چیزها که هیچکس نمیفهمد
و
همه میگویند این هم از همانهاست
از
همانها که فایدهای ندارند
پشت
پنجره حرف میزنند
برای
خودشان حرف میزنند
این
حرفها که مثل بغض گلوی آدم را فشار میدهد
وقتی
آدم فقط مجبور است حرفهای معمولی بزند
وقتی
نمیداند پشت پنجره چه کسی نشسته است
که
حرفش را میفهمد
آدم
برای گفتن چیزهایی که گوش شنوایی ندارد
آنهم
در تاریکی شب و کوچه های پر پیچ و خم
تا
کجا باید قدم بزند
به
لبخند بی زبان آدمها نگاه نکنید
آدمها
همه یک دنیا درد پشت نگاهشان نهفته است
شما
مجبور نیستید این نوشته را بخوانید
من
مجبورم این نوشته را بنویسم
محض
نترکیدن خودم
شما
کارهای بهتری برای کردن دارید
من
اما یک سینه سخن دارم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر