۱۳۹۱ خرداد ۱۸, پنجشنبه

سرمقاله از ما، گلایه از شما!

همین چند سالی پیش بود گمان میکنم که داستان عجیبی بود و ما عجیب ترش کرده بودیم. گمان کرده بودیم حرفهایی هست که اگر نگوییم هیچ کس نخواهد شنید. گمان کرده بودیم دنیا یک جای کارش میلنگد. گمان کرده بودیم همه دروازه های دنیا به روی شوت های آینده ما باز است. دستهایمان را گذاشته بودیم دور دهانمان که آنقدر صدایمان بلند بشود که به گوش همه برسد. این صداها که حالا میشنوم نمیدانم از کجا می آیند. شاید کس دیگری دارد داد میزند. شاید کس دیگری دستهایش را دور دهانش میکروفون کرده باشد. شما صفحه های روزگار را ورق بزنید ببینید برای ما چه نوشته اند، برای دیگران چه نوشته اند. چه نوشته است روزگار. ببینید ما خودمان چقدر میتوانیم برای خودمان روپایی بزنیم.
همین چند سالی پیش بود و همین چندسال بعدش انگار که حوالی سالهای سنگینی بود. تاریک. و نمیدانم آنها که وقتی صدای نازک ما از دخمه ای بیرون میزد سرمان داد میزدند حالا به چه فکر میکنند. کجای همه چیز بر وفق مرادشان است؟ چین و چروک پیشانی ما؟ نگرانی بامورد آن روزهای ما؟ سوراخ کف کشتی که ما میدیدم و آنها نمیدیدند؟ الف که سر ب داد میزند؟

چهار صفحه خطهای کج مینویسم به دیوار به نیت این همه معصوم! با سوزن به دیوار میچسبانم در یک قاب کوچک آزادی. یک قاب کوچک آزادی که کسی به زحمت برای آزادی نگاه داشته است و کسانی به زحمت برای آزادی میجنگند. بی شک میتوان همیشه میانه رو بود و چیزهایی گفت که به هیکل کسی بر نخورد. ما به هیکل کسی کاری نداریم. ما به هیکل کسی وابسته نبوده و نیستیم که بخواهیم حرفهایمان را نزنیم. ما به اندیشه ها اعتبار میدهیم. ما برای اندیشه ها به یاری آنها که به آرمانهای ما می اندیشند دست میدهیم با دستهای کوچک خودمان.

زیر شلوار شما گلی نشده باشد، ارغوان کفشهایتان را برق انداخته باشد به حول و قوه الهی! مجله فرهنگی آوردیم...

سرتان را تا کجا بلند میکنید جناب الف؟ سرکار ب؟ سردار پ؟ سرلشکر ث؟ جیم چه حه خه دال ذال؟

آقای عزیزی که با دمب کس دیگری گردو میشکنی، سرت را تا کجا بلند میکنی؟ پشت این حرفها یک دنیا حرف ایستاده است. ما این حرفها را فقط برای حرف نمیزنیم. ما از ته گلو سرفه میکنیم وقتی حرف میزنیم. درونمان آتشی روشن است. تا صدایمان از حنجره بیرون نرود آتش درونمان خاموش نمیشود. زندگی خراب کن ها. جنازه دوستها. کلاش ها. دروغگوها. مفت خورهای ابدی.

آنچه اتفاق می افتد برای آن مرد دیگر برای بورخس اتفاق می افتد. من در خیابانهای ونکوور قدم میزنم این روزها. از سر عادت. از سر همان عادت های مریض همیشگی.


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر