۱۳۹۲ شهریور ۱۴, پنجشنبه

بعضی بعد از ظهر ها که تصمیم میگرفتی با کله وسط جمعیت بزنی و گاهی جمعیت شگفت زده میشوند بعد همه چیز عوض میشود از اول تا آخر، چون یک روزی تصمیم گرفتم که از بهترین فرصت زندگی ام برای انجام دادن کاری که تمام عمر آرزویش را داشتم استفاده کنم. و بعدا که آنقدر ناراحت شدم وقتی فهمیدم همه آدمها یکجور دیگر فکر میکنند و همه دلشان میخواهد چیزی به آدم یاد بدهند. بعدتر ها که یاد گرفتم اما فهمیدم باید همه همه حسابهایم را در زندگی با خودم تسویه کنم. همین کارهایی که به هیچ درد هیچ چیز نان و آب دار نمیخوردند. فقط به درد دیوانه بازی میخورند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر