۱۳۹۲ شهریور ۱۷, یکشنبه

اونمچه

اونمچه روزگاری بود برای یک مدت در ونکوور. متافیزیک رو با گوشت و استخونت لمس میکردی وقتی توی کوچه راه میرفتی. بعضی وقتها حتی آدم میتونست به اختیار خودش خونه ها رو خشک شویی کنه وقتی از کنارشون رد میشد. بذار دیگه توضیح ندم. چند ماهی فقط آلیس در سرزمین عجایب بود. بعدش فرار کردم. از کنار دخترا که رد میشدی پری دریایی بود. یه بویی میومد اما فقط یه بار. یه دختره یه بار رد شد یک بوی خفنی ازش اومد، که من راه افتادم تا کوچه بعدی دنبالش هرچی بو کردم دیگه بو نیومد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر